ٍٍSWEET SACRIFICE
ّFear is only in our minds but it's taking over all the time
هوا سرد است و دل من گرم دل من قرص دل من همچون بودای برهنه ای بر برفهای کلیمانجارو تو را مومنانه بر دوش میکشد یکهو دلم ریخت یادم اومد که چی میخواستم بشم و چی شد.گاهی یادم میره که زیاد وقت ندارم چرا نمیجنبم ؟چرا همه چی کنده؟چرا فقط خواب میبینم؟ دیگه داره یادم میره ...کم کم داره یادم میره پرواز نکنه جام خیلی گرم و نرمه؟! باید از این پیله در اومد باید پرید کاش میشد چفت دهنمو بردارم و با صدای بلند به بعضی از افراد بگم fuck you all دلت شوره زاریست و مسیرت را در تلخی بی پایان میپیمائی مات و مبهوت میدانی که شاهزاده سوار بر اسب هرگز نخواهد آمد و تو در پیچ خیابانی گم خواهی شد عاقبت روزی سه روز قبل دخترم یک ساله شد دختری که عاشقشم دختری که جونمو براش فدا میکنم کیانا کوچولوی من صد ساله بشی فیلم هفت دقیقه تا پائیز... تقریبا دو سوم فیلم رو گریه کردم ...هق هق کردم. دلم میخواست زار بزنم و سینما رو بذارم رو سرم ... تلخ بود خیلی تلخ یادم آمد این شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" *واقعا فکر میکنم که پاییز هر آدمی شاید اینجوری شروع میشه. **بعد از دیدن مری و مکس هیچ فیلمی اینطور داغونم نکرده بود( البته اگه فیلم مستند زندگی ندا آقا سلطان رو نادیده بگیرم) ***هدیه عزیزم بیشتر از همیشه دوستت دارم .بازیت معرکه بود. گذر سالها باورم نمیشود انگار چیزی درونم رسوب میکند چیزی عمیق و تلخ حسی ناگزیر ناودانهای شعرم گهگاه چکه میکنند و من میمانم همچون یک حجم کوچک در تقاطع یک چهارراه بزرگ و انگار کسی به تاریکی ذهنم سنگ میزند سالها ساعتها... خواب دیدم سایه ات را انگار کسی درون قلبم نشسته و سوزن دوزی میکند لحاف بی سر و ته عروسی بی داماد را دیگر از حوالی اینجا رد هم نشو بگذار مرداب افکارم به جفت گیری قورباغه ها دلخوش باشد

